Slow down, world isn’t watching us break down

Posted On اکتبر 22, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped leave a response


اینُ فقط دارم اینجا مینویسم که یادم بمونه، این شب رو .

که ، با fix you ی secondhand serenade خوندیم و همه با هم اشک ریختیم . تجربه ی غریبی بود.

این که cry هم به معنی گریه کردنه هم فریاد زدن آرامش خاصی بهم میده .


So you see ...

Secondhand Serenade's Concert - Fall 2009 - Toronto

So you see , This world doesn’t matter to me … i’ll give up all i have just to breath, the same air as you till the day that i die, can’t take my eyes of you

don’t you wrong or right me

Posted On اکتبر 21, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped one response

تا دو هفته ی دیگه یا زندگیم به شدت به گا میره ، کُلَن تا آینده و همه چی . یا خیلی خدا میشه ، رویا و همه چی . یا ام که تغیر زیادی نمیکنه .. همینی که حس میمونه .. .

{ممکن هم هس یه چیزی بین حالتای عنوان شده اتفاق بیفته )

( دفعه ی قبل که این رو نوشتم تو دفتر خاطراتم ، با گا رف همه چی … ، 4 مارچ بود اگه اشتبا نکنم .. درست یادم نیس .. }

ویراست 2 :

” طبق آخریت تحقیقاتِ به عمل اومده ، nothing really matters, anyone can see, nothing really matters, nothing really matters to me

p.s.: Any way the wind blows ….

God’s sense of humor

Posted On اکتبر 20, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped 4 responses

ساعت 3:37 دقیقه س ، یه بار با ساعت کامپیوتر می بینم ، یه بار هم آیفون چک می کنم . اتوبوس ساعت 4 میاد . گودر رو باز می کنم ، یه دونه مطلب می خونم ، خاموش می کنم که برم هات چاکلت بخورم و سوار اتوبوس شَم . ساعت رو نگاه می کنم ، 4:10 ، جا موندَم .

*****

تو فیلمِ Syndoche Newyork ، چند روز بعد از این که اکران شُد ، به کارگردان گیر دادَن که “هاجی ریدی” و اینا ! چون زمانای توش قر و قاطی بود ! یعنی یارو صبح یارو بیدار میشُد ، اخبارِ رادیو داشت میگفت 4 نوامبر 2005 ، ساعت کنارِ تختِش می گفت 3 آپریلِ 2006 و روزنامه یی که تو آشپزخونه بود سپتامبر 2008 رو نشون میداد . واسه همین گفتَن که آقای کارگردان حواسش نبوده و این رو تو کلی روزنامه، به عنوانِ نقد چاپ کردن. که بعدش کارگردان اومد نشست جلوشون و کف دستش رو گذاشت وسط صورتش، از بین انشگتاش با بی حوصلگی زُل زد بهشون … تا بالاخره منتقدای ابله قضیه رو گرفتَن !

*****

از مترو پیاده میشم ، 25 سنت به هملس میدم ، منتقی میگه ببین 3.5 دلار لازم دارم بتونم یه غذای گرم بخورم ، هرچی سکه دارم بهش میدم ، میشه2.5 ، میگم دیگه ندارم … میگه at east you gave me something, that’s great ، سوارِ streetcar میشم ، هدفون رو دوباره تو گوشم میذارم و یه ترک radiohead گوش می کنم … ، تموم که میشه حس می کنم یه جای شهرم که نمی باید ، از آقای کناریم می پرسم ایستگاهِ duffrin رو رد کردیم ؟ با تعجب نگام میکنه میگه ” 40 دیقه پیش،آره ” . مطمئنَم اون یه ترک 6 دیقه بیشتر نبوده.

————

هر چی که هس مطمئنم ایراد از من نیس .. یه bug اِ جدیدِ که بر و بچِ خدا پیدا کردن، یا این که یه ربطی به نسبیت و انشتنگ و سیاهچاله ماله داره … چون این اتفاق هفته یی 2،3 بار میفته هر روز … و تو ناکِی آباد از ناکجا آبادا سر در میارم هِی .

شاید اگه یه تی شرت لاست بخرم ، تلسمِ لاست این تايمم رو خنثا کنه ، نمیدونم .

Cold & Broken

Posted On اکتبر 18, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped one response


این که الناز معصومی چه جور آدمیه و بچه های گروه راجع بِش چی میگن مهم نیس . به نظر من الناز یکی از خداتر آدماییه که تا حالا دیدم ، به نظر من آدمای خدا، همشون یه عیبهای خیلی تابلویی دارَن، میدونی ؟ آدمایی که کامل به نظر میان رو نمیتونم تحمل کنم، آدمایی که هیچ نکته ی آزار دهنده یی ندارن ، هیچ وخ کارِ بدی نمی کنن.

.

.

بگذریم، یه بار تو غار بودیم، با گروه . بعد الناز داشت قشنگ میلرزید ، یعنی سگ لرز میزد ،

بعد ساناز فک کنم، بهش یه کاپشن تعارف کرد

بعد الناز برگشت که “ببین مسئله کاپشن نیس ، الان به اندازه ی کافی پوشیدم ، مسئله اینه که باید خودت بخوای که سردت نشه ، من الان حوصله ندارم بخوام ” .

.

.

امروز هوا 1 درجه بود ، بدم میاد از این کاناداییا، از الان 60 تا لایه کاپشن پوشیدن که نکنه یه موقع یه نمور یه گوشه ی بدنشون خنک بشه … من با حلقه یی و آیپاد از خونه زدم بیرون ، سمت downtown  ، سی و هفت کیلومتر فقط سرعت باد بود ، ولی حتی یه ذره هم سرماش آزارم نمیداد .. فک کنم به خاطر say something new یی بود که داشت از تو آیپاد تو تو گوشم داد زده میشد …  ، از این که بادِ سرد تمامِ وجودم رو بغل میکنه ارگاسم میشم ، مثه سرمای زیرِ بالش میمونه که نصف شب یهو کشفش می کنی، یا سرمای بدن یه آدم دیگه . ( من تو سرما ، بدنم به شدت داغ میشه گاهی ، بچه ها می دونن ، قشنگ پوستم داغ میشه ) …

خلاصه این که دلم خواست سردم نباشه ، و این مثه کسشعرهای فیلمِ راز نیس ، این واقعیه ،

.

.

.


این که Ayesha چه جور آدمیه و بچه های کالج راجع بهش چی میگفتن مهم نیس. به نظر من یکی از خدا ترین آدماییه که تو طولِ زندگیم دیدم ،
به نظر من آدمای خدا، همشون یه عیبهای خیلی تابلویی دارَن، میدونی ؟ آدمایی که کامل به نظر میان رو نمیتونم تحمل کنم، آدمایی که هیچ نکته ی آزار دهنده یی ندارن ، هیچ وخ کارِ بدی نمی کنن.

.

.

Ayesha یکی از دوستام تو مالزیه که الان دوس پسرِ Azlan یکی دیگه از دوستای مال اِ . بعد امروز که داشتم خیلی شاخ با حلقه یی در حالی که کاپشن نایک سیاهه ام رو دورِ کمرم گره زده بودم محکم راه میرفتم ، گوشیم لرزید ، یه ایمیل زده بود ، و عکس انگشتای پاش که روشون Smiley کشیده بود و خودش که با خنده داشت بهشون اشاره میکرد رو اتچ کرده بود . نمی دونم از اول انقدر دستام سرد بود یا چون از تو جیبم درآوردم گوشی رو نگه دارم انقدر یخ کرد یهو . کاپشنم رو پوشیدم ، تمامِ بدنم یخ کرده بود ، باد تمامِ وجودمُ تسخیر کرده بود ، به زور گوشی رو تو جیبم فرو کردم و سعی کردم یه کنج دیوار خودم رو مچاله کنم ، مثه سگ داشتم میلرزیدم ، تمام اجزاء صورتم یخ کرده بود و از دماغ و چشم و چالم از شدت سرما آب میومد … نمی دونم چی شد یهو اینطوری شدم ، احتمالَن به خاطر آی پاد بود ، رسیده بود به creep اِ radiohead .

-

-

-

پس اس : همونجا گوشه ی دیوار رو زمین که نشسته بودم به فکر طراحیه یه لباس که پشتش درشت نوشته باشه LOST افتادم ، ایده ی باحالیه ، گرچه کلمه ش آدم رو با این سریال مزخرفا خز کردن.

You’re doing it to yourself, it’s you, you and no one else.

Posted On اکتبر 16, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped one response

یه فیلمی که اصلَن بهتون توصیه نمی کنم ببینین ، House of sand and fog اِ ، دلیلش هم اینه که دوس ندارم اشک رو صورتتون جاری بشه ، چون فیلمش طوریه که با درد رو به تمام استخوناتون منتقل می کنه .

.

.

بگذریم ، فیلم داستانِ یه دختره بدبخته ، که تو خونه یی که از پدرش بهش رسیده رو مبل افتاده و هیچ کاری نمیکنه ، همه چی ریخته وسط خونه و درست جلوی دَر یه کپه ی خیلی بزرگِ نامه، که پسچی هر روز انداخته و این ور نداشته ریخته … خلاصه حال و حوصله ی هیچ کاری رو نداره دخترک. به خاطر نپرداختن تَکس ، خونه رو ازش می گیرن ، و اسبابش رو میریزن تو کوچه ، خانواده ی ایرانی یی که خونه ش رو ازش می گیرم هیچ رقمه حاضر نیستن پسش بدن و دختره هملس میشه ، طوری که تو یه گاراژ که وسایلش توشه زندگی می کنه ، … همینطور دهنش هی سرویس میشه ، در این سطح که میاد بره خونه ش رو ببینه و یه میخ خیلی گنده که رو زمینه میره تو پاش و نمی تونه راه بره و مجبور میشه به یه پلیسی که میگه خونه رو واسش پس میگیره پا بده، پلیسه زن و بچه داره، پلیسه میشه دوس پسرِ این ، دوسپسرش طلاق میگیره ، زندگیشُ از دست میده ، آدم میکشه ، شغلش رو از دست میده ، میفته زندان ، دختره تفنگ پلیسه رو برمیداره خودش رو بکشه ، تفنگِ کار نمیکنه ، قرص میخوره خودکشی کنه ، خوانواده ایرانیه نجاتش میدن، باعث میشه خوانواده ایرانیه بمیرن و خلاصه همه ی بد بختیا …. اینا حالا خیلی مهم نیس ، چیزی که مهمه یه تیکه ی فیلمه …. :

وسط همه ی این بدبختیا داره دست و پا میزنه … بارون میاد، داره گریه میکنه …Lost

میره تو تلفن عمومی ، فک میکنه تنها کسی که شمارش رو داره برادرشه ، زنگ میزنه … برادره وسط جلسه س ، حرف نیمزنه اول ، بغض نمیذاره حرف بزنه …. ، خودش رو جمع می کنه و یه جمله رو میگه …

I just feel lost franky

I just um …. i just feel lost

یه کسی داره برادرش رو صدا میکنه هی ، برادره قطع می کنه … ،دختره گوشی رو میذاره سر جاش ، …، آروم میگه fuck و  دستش که داره میلرزه رو میذاره رو پیشونیش ، در حالی که داره به خاطر گریه بریده بریده نفس می کشه .

-

-

-

-

پس اس : اگه خَز نکرده بودَن و ازین سریالای کلکی نمی ساختن ، همین روزا یه تی شرت سفید می گرفتم که پشت گردنش درشت با فونت بُلد نوشته LOST

Where is my mind ? where is my …

Posted On اکتبر 14, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped 2 responses

این چند روزه از بدن درد دهنم سرویس شده .. ، شبا 11،12 میخوابم، صُبا هم 6،7 مجبورم بیدار شَم …

هر شب که می خوابم، یه جوری یه جام زیرَم میمونه … یعنی هفته پیش انگشتم مونده بود، تا وسطای روز حس نداشت، بعدش ساعدم مونده بود، باد کرد شُد اندازه یه خربزه ! بعد زانوم مونده بود، شانس آوردم سه شمبه ها دانشک. ندارَم، نمیتونستم از جام تکون بخورم، تمامِ روز نشستم پای تلوزیون و 19 اپیزود فرندز دیدم .. الانم آرنجم از پریروز تا حالا درد می کنه ، قشنگ تا صُب مونده بود زیر بدنم ، فک کنم این یکی جدیه مصدومیتش …

.

.

نمیدونم چمه ، هوس کردم یه دونه ازین تیشرتا که پشتش با حروف بزرگ نوشته LOST بگیرم، حیف که خز کردن با این سریالای ابلهانه شون ..

دلت به انتظار چشمهاست، ببین جهان چگونه کرده است راست ، چست و چابکی چنین که خشم گر دهی ز جان گذر زجان زخانمان گذر

Posted On اکتبر 11, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped 3 responses

haifa یکی از دلقکترین دختراییه که تو طولِ زندگیم دیدم ، جدَن ! یعنی یه چیز تو مایه های سهیل ، بلکمم بدتر ! یعنی اصلَن اون خوردَنِ یه بسته skettles اِ تُرش یهو با هم رو اختراع کرد ، ازین آدمایی که هر ثانیه دارَن یه چیزایی می گن و می خندن و حتی یه دیقه هم نمیشه باهاشون جدی بود … بگذریم در هر صورت یه بار هم با هم جدی حرف نزدیم !

.

.

البته جُز یه بار ، … یه بار دیروخت بود، فک کنم جمعه ام بود، هیشکی نمونده بود کالج، بعد بیرون مثه سگ بارون میومد، حوصله ی خیس شدن نداشتم ، بعد تو تراسِ طبقه سومِ کالج رو زمین خوابیده بودم و آیپاد تو گوشم بود … بعد نمیدونم واسه چی حیفا مونده بود کالج … بعد شروع کرد سوالای دلقک بازی کردن و گیر دادن و اینا، … بعد آخرین جمله یی که گفت، اولین باری بود که قیافه ش جدی بود … گُف :

well at least you’re really lucky you like someone

بعد اون موقع فک کردم کسشعر میگه ،

پس اس : اگه این سریال کلکیا رو نمیساختَن و همه ی دنیا وَر نمیداشتَن ببینن ، الان یه دونه از این تیشرتا که پشت گردنش با فونت دُرُشت و بُلد نوشته “LOST” می گرفتم .

Dear God/Agony just let go of me

Posted On اکتبر 8, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped 2 responses

Dabbe : so what are you getting ?
Ghooti : meh …’m Not eating ..
Dabbe : what ? U just climbed our @$$ off ! U gotta eat man ..
Ghooti : um … I’m ok thanx
Dabbe : what is it ? Don’t like the place ?
Ghooti : nah … Meh … I cant’t really eat sub sandwich , but it’s ok , go ahead , i’m not that hungry , will just get a chocolate chip
Dabbe : the hell dude ? What’s wrong wicha ?
Ghooti : meh, nevermind … ‘m just not hungry …
Dabbe : c’mon dude ! You can tell me anything .. What is it ?
Ghooti : well i just can’t eat bacon , that’s all
Dabbe : ookkeey , why don’t you get other stuff ?
Ghooti : well, i cant have pork n ham neither , nothing thAt has to do with pig !
Dabbe : what ? Why ? Allergic ?
Ghooti : why dont you just let go with it ?
Dabbe : no , cause you’re being weird , i’ve gotta know
Ghooti : k , it’s cause i’m muslim , i’ll go to hell if i eat pork n stuff
Dabbe : this is ridiculous!
Ghooti : i know , but that’s the way it is , the truth is that God freaks the shit outta me , so i don’t wanna do anything wrong to piss him off, i’m not a huge fan of going to hell y’know…
Dabbe : that’s just weak !
Ghooti : yeah it is, but i don’t care , i’m in enough suffer in this damned world, i don’t think i can take anymore of it in hell. I dont give a shit ’bout loving God or shit, i just don’t like to suffer, dont wanna piss him off cause then he’s gonna make it harder for me. I dont care if what he says makes sense or not, i just don’t want my ass to be kicked more than it is already being kicked !
Dabbe : kinda makes sense … , but what else is there ? In your religion , what else you’re not supposed to do ?
Ghooti : &@” !?@&” $!?!!), ….
Dabbe : sick , you know what would be really cool ? If both of us did the same shit till we die, the exact same shit. Drink , eat pork, sleep around, not fast and all , then you’ll burn in freakin hell , while i’m in heaven, having sex with the most beautiful creatures ! That’s what’s gonna happen according to your holy book , isn’t it?
Ghooti : fuck u man …. !

corruption

Posted On اکتبر 8, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped one response

یه جایِ این داستانِ خضر و موسی میلنگه ! یعنی یکم به نظر من خیلی احمقانه میاد ، درست مثه این میمونه :

- دیروز داشتم تو خیابون راه میرفتم، یهو بند کفشم باز شد ، بعد که راه افتادم یه گلدونِ خیلی گنده افتاد درست جلوم … فقط کارِ خدا بود، .. آره مطمئنن کارِ خودش بود، وگرنه گلدونه میُفتاد رو سرم فلج میشدم، یا میمردم … آره ، یه حکمتی توش بوده حتمَن که بندِ کفشم باز شده، خدا خودش میدونه چی واسه ما بهتره، یه حکمتی تو هر کارش هَس .

- خوب دوستِ عزیز، فک نمیکنی خدا می تونست اون گلدونه رو یه ذره نگــَه داره با دَست که باد نزنه بندازتش ؟

.

.

می دونی چی می گم ؟ خدا یه کاری می کنه، یه کاری که داره دهنت رو صاف می کنه، .. ولی یه حکمتی توشه، اگه اون کار دهن صافه رو باهات نکنه، آینده ت به گا میره و اینا، اون کارُ که می کنه ، باعث میشه بعدَن یه اتفاقی واست بیُفته که کلی بهت حال میده ….

احمقانه میاد به نظر من، …

اگه فقط این بود ، میشد گفت خدا تو اون شرایط سخت میذارتت، که ببینه چی کار می کنی ؟ چه تیپ آدمی هستی ؟

ولی حتی با این حساب، کسی که قضیه ی گلدون رو تعریف میکنه خیلی ابله e هنوز …

و قضیه خضر احمقانه تره ! بچه رو کُشت چون اگه بزرگ میشد خلافکار میشد ! خوب انچوچَک ، یه کار میکرد خلافکار نشه ! مگه سرنوشتِ یارو بچه هه از قبل تایین شده ؟ ( اگه شده چه طوری همین الان با کشتنش عوضش کردی ؟ )

.

.

نمیدونم ، شایدم داستانش point اِش یه چیز دیگه س ، شاید قضیه بچهه و اینا کس شعره، و راجع به اعتماد به فرستاده ی خدا، هرچقدر هم که حرفاش به نظرِ ما احمقانه میاد داره صحبت میکنه ، …

Humiliation

Posted On اکتبر 6, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped leave a response

چه میدونم ، شاید دُنیایِ ما انقدر چیپ و کسشعره که حقیقتش تو شعرای مزخرفِ Miley Cyrus پیدا میشه ( شخصیتی که حضورش تو این دینا توهینیه به جامعه ی بشری )

.

.

یه بار یه برنامه جنجالی تو گروه (کوهنوردی ) برگزار شد، بعدش تو جلسه ، کلی بحث و داد بیداد راه افتاد .. بعد یکی از این آدمایی که همیشه چرت میگه ، برگشت با لبخند گفت

” ولی نمیشد گفت تو این برنامه به کسی خوش نگذشت”

، بعد کرباس شاکی شد گفت ” هیچ وخت هدف از هیچ برنامه یی این نیس که به کسی خوش بگذره یا نگذره “

.

.

شاید مسئله سَرِ رسیدن به هیچ رویایی نباشه ، شاید اصلَن هیچ موقعی تو زندگیمون نباشه که به رویاهامون رسیدیم ، شاید رسیدنی در کار نباشه . ممکنه همه ی قضیه سَرِ پاره پوره شدن واسه رسیدن به رویاهَس ، تمامِ زندگی .  شاید it’s the climb. فارغ از این که اون بالا چیه ، کِی میرسیم، و کی اون بالا منتظرمونه . شاید بحث فقط سرِ پاره شدنِ .

برگه‌ی قبلیبرگه‌ی بعد »