You pretend it doesn’t bother you, but you just want to explode.

Posted On نوامبر 20, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped leave a response

اتفاقای بد که می افتن ، دو تا انتخاب داری ..

اتفاقای بد، منظورم چیزای ساده س .. ،  چه می دونم ، این که با دوست دخترت به هم بزنی و به هم قول بدین که تا ابد یه کلمه هم با هم حرف نزنین .

داشتم می گفتم ، دو تا انتخاب داری یا این که درد رو تحمل کنی، و آدمای اطرافت علت سرخیِ چشمهات رو مدام سوال کنن و یه بند خون گریه کنی ..

ولی یکم که از این وضع خسته شی ، می تونی انتخاب دوم رو انجام بدی ، که بهش فکر نکنی .

بذارید اتفاق دوم رو واضح توضیح بدم ، یه اتفاقِ خیلی غم انگیز افتاده، که هیچ کاریش نمیشه کرد، و شما ناراحت نشدید.

این مرحله، که به نام مرحله ی ٬٬گاو٬٬‌هم ازش یاد میشه، کم کم باعث کلفت شدن پوست میشه و وانگهی تبدیل به یه کرگدنِ خیلی پوست کلفتی میشید که هیچی نمیتونه پوستش رو زخم کنه و ناراحتش کنه، و شاید همین قضیه در مورد خوشحالیش هم بیافته.

.

.

خلاصه این که Pain is inevitable — Suffering is optional و اینجور حرفا .

یعنی‌‌ اون آقا معروفه هَس که میگه دَردا خوبَن چون اگه نکشنت قوی ترت می کنن ؟ واس ازش پرسید تعریفش از ٬٬قوی تر٬٬ چیه ؟ این که هرچی اتفاق غم انگیز افتاد ناراحت نشی ؟ این قوی تر شدنه ؟ یا این که ضعیف‌؟

never to rutern again, but always in my heart

Posted On نوامبر 20, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped leave a response

یه‌ چند روزه چشمام خیلی می سوزه ، یعنی حس می کنم پــِلکام به شدت نازک شدن ، حس می کنم جای پـِلکام دو تا برگِ خیلی نازکِ قرمز گذاشتَن ، ازینا که انقدر نازک و پـِرپـِریه که اگه بین دو تا انگشتات یکم محکم نگهش داری پاره میشه … هر بار هم که پلک می زنم چشمام می سوزن ، انگار که یه طرفِ برگِ همچین یه نمه پرز داره …

.

.

Tears of a tiny tiny red leaf

I feel vulnerable and I hate vulnerable

Panic Attack

Posted On نوامبر 19, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped leave a response

آدم هرچی بزرگ میشه، هي فک می کنه تمام‌ تجربه های فیزیکی یی که یه انسان می تونه بکنه رو کرده و چیزه‌ ٬٬جدید٬٬یی سور‍‍‍‍پرزش نمی تونه بکنه ، می دونی چی میگم ؟

ولی هر چقدر هم کارای مختلفی بکنی ، هر لحظه یه چیزای جدیدی هس که برات جدید باشه ، حتی فیزیکی …

مثه‌‌ این که تا ۱ سال پیش نمیدونستم اگه آدم دلش بشکنه، واقعَن قلبش رسمَن فیزیکی درد می گیره . یا

مثـَـلـَن همین الان، قابلیت این رو پیدا کردم که به ۲ تا چیزِ خاص فک کنم ، و ضربان قلبم به ۱۵۰ برسه و حالت تهوع بهم دست بده ، قبلـَن هیچ وخت ۲ تا چیزِ اونقدر قوی ندیده بودم .

.

.

.

قبلَن ، یعنی تا همین ۲ روز پیش ، هیچ وخت نمی تونستم تصور کنم مفاهمیم تو این دنیا هست که مغز آدم قابل پردازششون نیست .

چیزایی که مغز نمی تونه بهشون فکر کنه ،

اونقدر گنده اَن که جا نمیشَن هضم بشن … واس فقط وجودشون رو deny کرد .

.

.

وحشتناکه.

Wonderdrug

Posted On نوامبر 18, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped one response

فانتای قرمز را در گیلاس میریزیم‌‌، وانمود می کنیم شرابِ سرخ است. ساعتها آروم آروم می نوشیمش .

خلاصه این روزا اینجوریاس روزگارمون ..

/*موسیقی پس زمینه*/

hurts like hell

Posted On نوامبر 17, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped leave a response

شب بی نهایت غم انگیزی است .

Your head will collapse, and there’s nothing in it so you’ll ask yourself, where is my mind ? where is my mind ?

Posted On نوامبر 16, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped leave a response

این روزها که می گذرند، “کول” اَم .

به بزرگترین تغیراتی که دارد اینجا اتفاق می افتد هیچ اهمیتی نمیدهم .

……………………………………………………………….

خوشحال ؟ لذت ؟ نمی دونم … حس خوبیه ، ولی اون 2 تا نیس ،

چیزی که مطمئنم اینه که ناراحت و ناراضی نیستم از هر لحظه یی که میگذره ، انتظارِ چیزِ خاصیم نمی کشم .

چیزی که مطمئنم اینه که هیچ چیزی اونقدر قدرتمند تو دنیا پیدا نمیشه که بتونه من رو ناراحت کنه.  چیزی که خوشحالم کنه ؟ شاید یه  روز اونقدر قدرتمند بشم که بسازمش .

روزهایم آفتابیست ( نات پرَکتیکلی دُ )

.

.

اَفتِر وُرد : یکی از سخت (ویــیــِرد) ترین چَلِنجهای ذهنی یی که داشتم ، صعود علم کوه بود. وختی که میومَدیم پایین ، دُرُست اون آخرای راه،

از کنار یه آبشار که رد می شدیم ، مه شد … طوری که به سختی همدیگه رو می دیدیم .. بعد یه بادِ خیلی صمیمی یی از رو به رو به شدت شروع به بغل کردنِ ماها کرد … ..  … … …… … …. …. . .. .. چشمام رو که باز کردم ، دیدم همه ی آدمای اطرافَم ، مثه مَن ، بی اختیار دو تا دستاشون رو کامل به کنار باز کردَن ، و سرشون رو به سمتِ بالا متمایل … و احتمالَن همه داشتَن با چشمای بسته لبخند می زدن . احساسی که الان دارم، مثه اون موقع هس …


Way out in the water
See it swimmin’

Wasteland

Posted On نوامبر 12, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped leave a response

به نظر من بزرگترین مردی که تو تاریخِ دنیا زیسته ، یعنی باهوشترینشون ، T.S.Eliot اِ … ،

از شعرا و کتابایی که سپهری و یوشیج و پناهی به الیوت تقدیم کردن که بگذریم ، ویکی پدیا هم میگه بزرگترین اثر هنری تاریخ ماله الیوتِ .

.

این که آی کیوش بی نهایت زیاد بوده و اینا که توش شکی نیست ، کسی که تو هاروارد بالاترین نمره رو بگیره تو همه چی و اینا …

.

چیزی که در موردِ الیوت ، باعث میشه تمام بدنم از ترس لرز بیفته توش ، love life شه .

تو 26 سالگی ویرجینیتیشُ از دست داد ، به یه دختری که هیچوخت عاشقش نشد ولی با هم زندگی کردن .

تو 69 سالگی دختر رویاهاش رو پیدا کرد ، 6 صبح تو کلیسا ، موقعی که هیچ کس خبر نداشت ازدواج کردن ، دختره 37 سال ازش جوونتر بود ، اخرشم تو 75 سالگی مُرد .

.

.

.

waste land که به عقیده ی ویکیپدیا و خیلی آدمای دیگه بزرگترین اثر هنری تاریخه ، یه شعرِ 5 قسمتیه ، که توش منظور از waste land جهانیه که الان توش زندگی می کنیم . و این که کسشعر بودنِ جهانِ ما رو کُلَن توش خلاصه کرده ، همه چیزایی که می دونیم و نمی دونیم .. هر کلمه ی هر خطِ شعر، مالِ یه کتابی از یه آدمِ خفنی چیزیه ( بیشتر از شکسپیر ) ، و خوب خیلی از خطاش هَس که هیچکس هیچ ایده یی راجع به معنی کلمه هاش نداره .. خلاصه خودندش به شکل یه پروژه ی چند ساله توصیه میشه ، من یه فصلش رو تو 4 ماه خوندم ( 2 صفحه س اون فصلی که من خوندم )

جمعه ی خاکستری

Posted On نوامبر 12, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped leave a response

دبه :  ببین جمعه بعدِ مدرسه برنامه یی داری ؟ می تونی کمـ…

قوطی : آره کار دارَم ، دارم میرم downtown یکم کنار دریا بشینم ، بعد رو لبه ی جدول کنار اسکله دراز بکشم آسمونِ لعنتیِ بی ستارهِ ی شهرتون رو نگاه کنم ،

دبه : اِ ؟ چرا ؟ اتفاقی بدی افتاده ؟

قوطی : بد ؟ نه ، هنوز نمیدونم .. گفتم که بهت ، کلی اتفاق مختلف هَس که همه ی آینده م رو مشخص میکنه ، همه شون جمعه میُفته .. احتمالَن اونجا که دراز می کشم یا بی نهایت غمگینم یا خوشحال .. یا ام که اتفاقا یکی در میون خوب و بد می افتن ، که در اون صورت فقط به بی نهایت عصبانی خواهم بود . ولی در هر صورت احساساتَم اونقدری extreme هست که واس برم اونجا .

دبه : کی کارِت تموم میشه ؟ احساساتِ بی نهایت …

قوطی : خیلی ضایه س که اتفاقای دیگه خوشحالی و ناراحتیِ آدم رو تعیین می کنه .. نهایتِ بدبختیه .

دبه : هوی ! کی کارِت تموم میشه ؟ احساساتِ بی نهایت عمیق و اینا ؟

قوطی : با آخرین قطارِ شب بر میگردم ، 12:55 فکر کنم ،

دبه : باشه ، بعدش میام پیشت این assignment اِ رو کمک کن بنویسم ، کِی ؟

- کِی .

The scars reamin forever

Posted On نوامبر 11, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped one response

اتاقم رو که جمع می کنم همیشه اینطوریه … یه چند ساعت اول، همینطور هِی چیزا رو به صورت بنیادی و زیرساختی طبقه بندی می کنم ، طبقه بندیهایی که برای هیچکس هیچ مفهومی نمیتونه داسته باشه .. مثلَن همین الان کنارم 4 تا کپه کاغذ دارم ، serious shit، meh  ، may use someday ، lets just keep em ، و مثلمَن جز خودم کسی نمیتونه اینا رو تقسیم کنه تو این 4 تا دسته .. .

.

بگذریم ، همیشه که اتاقم رو جمع می کنم ، 2،3 ساعتی که میگذره ، اتاق تقریبَن ظاهرش هیچ فرقی با اوش نداره ، قضیه همون زیرساختها و ایناس !

.

بعد از 2،3 ساعت ، موقعی که تازه داره “رو بنا”ی  کار مرتب میشه ، یهُ یه کاغذ با یه نوشته یه 2،3 کلمه یی از 60 سال پیش پیدا می کنم … سردم میشه ، در حالی که من ثابت کف زمین نشستم دیوارای اتاق به سرعت دورَم میچرخن و یهو زمین دهنش رو واز میکنه قلپی من رو می بلعه . بعدشم که به هوش میام ، می بینم کف اتاق افتادم ، کاغذه تو دستم ، و به حماقتِ خودم می خندم ! ” اتاق رو کسی واسه چی واس تمیز کنه ؟ ” ، و این روند هر 3 ماه یه بار تکرار میشه .

پِی نوو : The scars remain forever

 

irony

Posted On نوامبر 9, 2009

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped 3 responses

یه آدمی، در سطحِ “حسین فهمیده” ،  تو جنگ 20،30 نفر رو میکشه ، 20،30 تا خانواده رو تا 20، 30 نسلِ بعد به گاج میده ، بچه ها رو بی پدر می کنه ، مادرها رو بی فرزند می کنه ، همسرِ دخترها رو از بین میبره ،

بعد بر میگرده کشورش ، آدمایِ “دشمن” که همه یه راس میرَن جهنم ولی دوستِ ما  قهرمانِ ملی اون کشور میشه ، همه ازش تقدیر می کنن ، 15 تا خونه تو بهشت واسَش رزرو می کنن ، و به عنوانِ یه “اَبَر انسان” ازش یاد میشه .

.

.

برادرِ همین آدم ، توی همون جنگ “شهید” شده ،( یعنی از خودِ آقاهه هم خفن تر ) ، کسی که برادرِ آقا رو کشته ، تو کشورِ “دشمن” ، همین وضعیت(حسن فهمیده وار) رو داره ، همینقدر آدم کشته ، همینقدر خانواده رو بدبخت کرده ،و ironically همون تعداد هم خونه تو بهشت واسَش رزرو کردَن و “دشمن”هاش میرَن جهنم میسوزن.

.

اینا رو واسه این گفتم که یه دوستِ جدید پیدا کردم ، قاتل بوده آدمِ خیلی از خود گذشته ییه که تو ارتش از کشورش دفاع می کرده و از خاطراتِ آدمکشی از خود گذشتگیاش تو جنگ هی برام تعریف میکنه ..

.

 

حالا از این بحثا که بگذریم ، یه بازیِ جدید یاد گرفتم ، اینطوریه که یه چیزِ خیلی کسشعر رو برمیداری ، تا حد ممکن مقدسش میکنی ، اونقدری که هیچکس جرات نکنه حتی بر خلافش فکر کنه، چه برسه به این که حرف بزنه ، هرچی اون چیزه کسشعر تر باشه و آدمای باهوش تری رو باهاش اُس کنی، امتیاز بیشتری میگیری .

برگه‌ی بعد »