You pretend it doesn’t bother you, but you just want to explode.
اتفاقای بد که می افتن ، دو تا انتخاب داری ..
اتفاقای بد، منظورم چیزای ساده س .. ، چه می دونم ، این که با دوست دخترت به هم بزنی و به هم قول بدین که تا ابد یه کلمه هم با هم حرف نزنین .
داشتم می گفتم ، دو تا انتخاب داری یا این که درد رو تحمل کنی، و آدمای اطرافت علت سرخیِ چشمهات رو مدام سوال کنن و یه بند خون گریه کنی ..
ولی یکم که از این وضع خسته شی ، می تونی انتخاب دوم رو انجام بدی ، که بهش فکر نکنی .
بذارید اتفاق دوم رو واضح توضیح بدم ، یه اتفاقِ خیلی غم انگیز افتاده، که هیچ کاریش نمیشه کرد، و شما ناراحت نشدید.
این مرحله، که به نام مرحله ی ٬٬گاو٬٬هم ازش یاد میشه، کم کم باعث کلفت شدن پوست میشه و وانگهی تبدیل به یه کرگدنِ خیلی پوست کلفتی میشید که هیچی نمیتونه پوستش رو زخم کنه و ناراحتش کنه، و شاید همین قضیه در مورد خوشحالیش هم بیافته.
.
.
خلاصه این که Pain is inevitable — Suffering is optional و اینجور حرفا .
یعنی اون آقا معروفه هَس که میگه دَردا خوبَن چون اگه نکشنت قوی ترت می کنن ؟ واس ازش پرسید تعریفش از ٬٬قوی تر٬٬ چیه ؟ این که هرچی اتفاق غم انگیز افتاد ناراحت نشی ؟ این قوی تر شدنه ؟ یا این که ضعیف؟
never to rutern again, but always in my heart
یه چند روزه چشمام خیلی می سوزه ، یعنی حس می کنم پــِلکام به شدت نازک شدن ، حس می کنم جای پـِلکام دو تا برگِ خیلی نازکِ قرمز گذاشتَن ، ازینا که انقدر نازک و پـِرپـِریه که اگه بین دو تا انگشتات یکم محکم نگهش داری پاره میشه … هر بار هم که پلک می زنم چشمام می سوزن ، انگار که یه طرفِ برگِ همچین یه نمه پرز داره …
.
.
Panic Attack
آدم هرچی بزرگ میشه، هي فک می کنه تمام تجربه های فیزیکی یی که یه انسان می تونه بکنه رو کرده و چیزه ٬٬جدید٬٬یی سورپرزش نمی تونه بکنه ، می دونی چی میگم ؟
ولی هر چقدر هم کارای مختلفی بکنی ، هر لحظه یه چیزای جدیدی هس که برات جدید باشه ، حتی فیزیکی …
مثه این که تا ۱ سال پیش نمیدونستم اگه آدم دلش بشکنه، واقعَن قلبش رسمَن فیزیکی درد می گیره . یا
مثـَـلـَن همین الان، قابلیت این رو پیدا کردم که به ۲ تا چیزِ خاص فک کنم ، و ضربان قلبم به ۱۵۰ برسه و حالت تهوع بهم دست بده ، قبلـَن هیچ وخت ۲ تا چیزِ اونقدر قوی ندیده بودم .
.
.
.
قبلَن ، یعنی تا همین ۲ روز پیش ، هیچ وخت نمی تونستم تصور کنم مفاهمیم تو این دنیا هست که مغز آدم قابل پردازششون نیست .
چیزایی که مغز نمی تونه بهشون فکر کنه ،
اونقدر گنده اَن که جا نمیشَن هضم بشن … واس فقط وجودشون رو deny کرد .
.
.
وحشتناکه.
Wonderdrug
فانتای قرمز را در گیلاس میریزیم، وانمود می کنیم شرابِ سرخ است. ساعتها آروم آروم می نوشیمش .
خلاصه این روزا اینجوریاس روزگارمون ..
Your head will collapse, and there’s nothing in it so you’ll ask yourself, where is my mind ? where is my mind ?
این روزها که می گذرند، “کول” اَم .
به بزرگترین تغیراتی که دارد اینجا اتفاق می افتد هیچ اهمیتی نمیدهم .
……………………………………………………………….
خوشحال ؟ لذت ؟ نمی دونم … حس خوبیه ، ولی اون 2 تا نیس ،
چیزی که مطمئنم اینه که ناراحت و ناراضی نیستم از هر لحظه یی که میگذره ، انتظارِ چیزِ خاصیم نمی کشم .
چیزی که مطمئنم اینه که هیچ چیزی اونقدر قدرتمند تو دنیا پیدا نمیشه که بتونه من رو ناراحت کنه. چیزی که خوشحالم کنه ؟ شاید یه روز اونقدر قدرتمند بشم که بسازمش .
روزهایم آفتابیست ( نات پرَکتیکلی دُ )
.
.
اَفتِر وُرد : یکی از سخت (ویــیــِرد) ترین چَلِنجهای ذهنی یی که داشتم ، صعود علم کوه بود. وختی که میومَدیم پایین ، دُرُست اون آخرای راه،
از کنار یه آبشار که رد می شدیم ، مه شد … طوری که به سختی همدیگه رو می دیدیم .. بعد یه بادِ خیلی صمیمی یی از رو به رو به شدت شروع به بغل کردنِ ماها کرد … .. … … …… … …. …. . .. .. چشمام رو که باز کردم ، دیدم همه ی آدمای اطرافَم ، مثه مَن ، بی اختیار دو تا دستاشون رو کامل به کنار باز کردَن ، و سرشون رو به سمتِ بالا متمایل … و احتمالَن همه داشتَن با چشمای بسته لبخند می زدن . احساسی که الان دارم، مثه اون موقع هس …
Way out in the water
See it swimmin’
Wasteland
به نظر من بزرگترین مردی که تو تاریخِ دنیا زیسته ، یعنی باهوشترینشون ، T.S.Eliot اِ … ،
از شعرا و کتابایی که سپهری و یوشیج و پناهی به الیوت تقدیم کردن که بگذریم ، ویکی پدیا هم میگه بزرگترین اثر هنری تاریخ ماله الیوتِ .
.
این که آی کیوش بی نهایت زیاد بوده و اینا که توش شکی نیست ، کسی که تو هاروارد بالاترین نمره رو بگیره تو همه چی و اینا …
.
چیزی که در موردِ الیوت ، باعث میشه تمام بدنم از ترس لرز بیفته توش ، love life شه .
تو 26 سالگی ویرجینیتیشُ از دست داد ، به یه دختری که هیچوخت عاشقش نشد ولی با هم زندگی کردن .
تو 69 سالگی دختر رویاهاش رو پیدا کرد ، 6 صبح تو کلیسا ، موقعی که هیچ کس خبر نداشت ازدواج کردن ، دختره 37 سال ازش جوونتر بود ، اخرشم تو 75 سالگی مُرد .
.
.
.
waste land که به عقیده ی ویکیپدیا و خیلی آدمای دیگه بزرگترین اثر هنری تاریخه ، یه شعرِ 5 قسمتیه ، که توش منظور از waste land جهانیه که الان توش زندگی می کنیم . و این که کسشعر بودنِ جهانِ ما رو کُلَن توش خلاصه کرده ، همه چیزایی که می دونیم و نمی دونیم .. هر کلمه ی هر خطِ شعر، مالِ یه کتابی از یه آدمِ خفنی چیزیه ( بیشتر از شکسپیر ) ، و خوب خیلی از خطاش هَس که هیچکس هیچ ایده یی راجع به معنی کلمه هاش نداره .. خلاصه خودندش به شکل یه پروژه ی چند ساله توصیه میشه ، من یه فصلش رو تو 4 ماه خوندم ( 2 صفحه س اون فصلی که من خوندم )
جمعه ی خاکستری
دبه : ببین جمعه بعدِ مدرسه برنامه یی داری ؟ می تونی کمـ…
قوطی : آره کار دارَم ، دارم میرم downtown یکم کنار دریا بشینم ، بعد رو لبه ی جدول کنار اسکله دراز بکشم آسمونِ لعنتیِ بی ستارهِ ی شهرتون رو نگاه کنم ،
دبه : اِ ؟ چرا ؟ اتفاقی بدی افتاده ؟
قوطی : بد ؟ نه ، هنوز نمیدونم .. گفتم که بهت ، کلی اتفاق مختلف هَس که همه ی آینده م رو مشخص میکنه ، همه شون جمعه میُفته .. احتمالَن اونجا که دراز می کشم یا بی نهایت غمگینم یا خوشحال .. یا ام که اتفاقا یکی در میون خوب و بد می افتن ، که در اون صورت فقط به بی نهایت عصبانی خواهم بود . ولی در هر صورت احساساتَم اونقدری extreme هست که واس برم اونجا .
دبه : کی کارِت تموم میشه ؟ احساساتِ بی نهایت …
قوطی : خیلی ضایه س که اتفاقای دیگه خوشحالی و ناراحتیِ آدم رو تعیین می کنه .. نهایتِ بدبختیه .
دبه : هوی ! کی کارِت تموم میشه ؟ احساساتِ بی نهایت عمیق و اینا ؟
قوطی : با آخرین قطارِ شب بر میگردم ، 12:55 فکر کنم ،
دبه : باشه ، بعدش میام پیشت این assignment اِ رو کمک کن بنویسم ، کِی ؟
- کِی .
The scars reamin forever
اتاقم رو که جمع می کنم همیشه اینطوریه … یه چند ساعت اول، همینطور هِی چیزا رو به صورت بنیادی و زیرساختی طبقه بندی می کنم ، طبقه بندیهایی که برای هیچکس هیچ مفهومی نمیتونه داسته باشه .. مثلَن همین الان کنارم 4 تا کپه کاغذ دارم ، serious shit، meh ، may use someday ، lets just keep em ، و مثلمَن جز خودم کسی نمیتونه اینا رو تقسیم کنه تو این 4 تا دسته .. .
.
بگذریم ، همیشه که اتاقم رو جمع می کنم ، 2،3 ساعتی که میگذره ، اتاق تقریبَن ظاهرش هیچ فرقی با اوش نداره ، قضیه همون زیرساختها و ایناس !
.
بعد از 2،3 ساعت ، موقعی که تازه داره “رو بنا”ی کار مرتب میشه ، یهُ یه کاغذ با یه نوشته یه 2،3 کلمه یی از 60 سال پیش پیدا می کنم … سردم میشه ، در حالی که من ثابت کف زمین نشستم دیوارای اتاق به سرعت دورَم میچرخن و یهو زمین دهنش رو واز میکنه قلپی من رو می بلعه . بعدشم که به هوش میام ، می بینم کف اتاق افتادم ، کاغذه تو دستم ، و به حماقتِ خودم می خندم ! ” اتاق رو کسی واسه چی واس تمیز کنه ؟ ” ، و این روند هر 3 ماه یه بار تکرار میشه .
پِی نوو : The scars remain forever
irony
یه آدمی، در سطحِ “حسین فهمیده” ، تو جنگ 20،30 نفر رو میکشه ، 20،30 تا خانواده رو تا 20، 30 نسلِ بعد به گاج میده ، بچه ها رو بی پدر می کنه ، مادرها رو بی فرزند می کنه ، همسرِ دخترها رو از بین میبره ،
بعد بر میگرده کشورش ، آدمایِ “دشمن” که همه یه راس میرَن جهنم ولی دوستِ ما قهرمانِ ملی اون کشور میشه ، همه ازش تقدیر می کنن ، 15 تا خونه تو بهشت واسَش رزرو می کنن ، و به عنوانِ یه “اَبَر انسان” ازش یاد میشه .
.
.
برادرِ همین آدم ، توی همون جنگ “شهید” شده ،( یعنی از خودِ آقاهه هم خفن تر ) ، کسی که برادرِ آقا رو کشته ، تو کشورِ “دشمن” ، همین وضعیت(حسن فهمیده وار) رو داره ، همینقدر آدم کشته ، همینقدر خانواده رو بدبخت کرده ،و ironically همون تعداد هم خونه تو بهشت واسَش رزرو کردَن و “دشمن”هاش میرَن جهنم میسوزن.
.
اینا رو واسه این گفتم که یه دوستِ جدید پیدا کردم ، قاتل بوده آدمِ خیلی از خود گذشته ییه که تو ارتش از کشورش دفاع می کرده و از خاطراتِ آدمکشی از خود گذشتگیاش تو جنگ هی برام تعریف میکنه ..
.
حالا از این بحثا که بگذریم ، یه بازیِ جدید یاد گرفتم ، اینطوریه که یه چیزِ خیلی کسشعر رو برمیداری ، تا حد ممکن مقدسش میکنی ، اونقدری که هیچکس جرات نکنه حتی بر خلافش فکر کنه، چه برسه به این که حرف بزنه ، هرچی اون چیزه کسشعر تر باشه و آدمای باهوش تری رو باهاش اُس کنی، امتیاز بیشتری میگیری .
نوامبر 20, 2009
نوامبر 20, 2009

نوامبر 19, 2009