کسشعر ترین تیکه ی فایت کلاب اونجاییه که میگه
You are not your job. You’re not how much money you have in the bank. You’re not the car you drive. You’re not the contents of your wallet. You’re not your fucking khakis. You’re the all-singing, all-dancing crap of the world.
یعنی آدم دقیقَن همین چیزاس. تَک تَکشون.
Dead boy walking
He said «I love you». Not to anyone. Just into the air, just to see how it sounds like.
He sounded like a 70 year old creep.
کیفُ حالُ عشقُ مالِ دنیا هِی شُمال و هِی کَلیـ فُرنیا
خیلی احمقانه س. که هیچ استاندارد خاصی برا خوشجال بودن از چیزا نداریم.
نمی دونم، شاید مثه اون فازیه که میگن «غم آدمها رو قضاوت نکنید». که مثلا یکی که زعفرانیه بزرگ شده براش کابوسه که مامانش پول نمیده فلان عینکُ بگیره. همون آدم اگه تو آفریقا بود، الان همونقدر ازین شاکی می شد که .. چی می دونم .. یه هفته آبِ خوراکی ندارن.
یا مثلن وختی ماهِ اولیه که داری با یارو میری بیرون یارو هِی زارتی بگوزه، با یارو بِهَم میزنی. ولی اگه با یارو ازدواج کرده باشی .. میگی دیگه چیکارش کنم، می گوزه دیگه. با همون گوزا مجبوری بسازی و خوشحال باشی.
——————————-
اینجام همینه.12 شَب با سرعتِ 180 تا تو اتوبان میری داری از نیاگرا برمیگردی. 400 دلار پولی که تو کازینو برنده شدی تو جیبت. وید براونی گوشه دهن. آهنگ زدبازی تا آخر وولوم بالا «حال نمیکنم آفتاب اومده بیرون باز» داره می خونه. و فِک می کنی که «بالا اَبرا انگار دُنیا مالِ منه»
ولی 10 دیقه از اون شبی که 10ِ شب یِهُ فاز گرفتیم آقا بریم سالنِ پینگ پنگ میز اجاره کنیم و تا 6 صُب تو تهرانی که سیل تا زانو همه جا رو برداشته بود تو خیابونا تا کله ی صُب فارِز و زدبازی کسشعر خوندیم صُبش با حلیم رفتیم … 10 دیقه ازون شب سگش می ارزه به هزار تا شبِ تنها تو جاده. ولی خوب آدم خوشحاله دیگه اینجام. نمی دونه چی کار کنه اگه نباشه.
آدم یاد میگیره که همینطوری چیز کنه دیگه. فازِ این که دلت چه شد دلت چه شد .. و پیر میشی و آرزوهات و .. ریزش شیدید مو در جوانی و اینجور چیزاس.
Did I fall or was I pushed?
بابا چی شُد یهُ انقدر خالی و تُهی شُد شب و روزمون آخه.
ما که خودمون تَهِ سَمپاد و بکس تهران و خفن و دیپ و اینا بودیم. ما دیگه چرا بهمون زندگی نرسید.
هُلمون دادن یا خودمون پبریدیم آخر.
Scars don’t heal. We stop talking about them cause our friends get tired of hearing about them. We stop talking about them cause we get tired of thinking about them.
«Time heals every thing» is bullshit. Just because a scar you have on your foot doesn’t hurt any more, doesn’t mean it has disappeared. It’s still there.
Even when you forget how you even got it in the first place, It’s still there. And it shapes you. And hunts you down when you’re high and in your sleep.
غ.ر.ب.
خیلی احمقانه س.
تو تهران اون اتوبانی که میرا سمت فرودگاه که داری می ری میتونی حس ش کنی. یه حسِ چیزیه .. لمس. نمیدونم دقیقَن چه حسیه ولی تیریپِ شوقِ مرگ و ایناس.همیشه اون جلوی فرودگاه امام که میرسی همه چی سرد و نقره یی و مرده س.
بعد همین که از گیِت میری تو، اون حسِ بیشتر میشه. همه آدما یهُ رفتارشون عوض میشه. همون آقای پیری که تو اتوبان می پیچید جلو و بوق میزد، الان بهت با لبخند سلام میکنه و کلی مودبانه میگه «مُسافرِ آمستردام هستید؟». «خیِر، تورنتو هست مقصدم». مرتیکه ی پفیوز که فقط این سوال رو پرسیده بود که ادامه ی داستانشو تعریف کنه ادامه میده «پسرم اونجا درس می خونه. » بعد 3 ثاینه تو چشمای من با لبخند زُل میزنه که من تشویقش کنم به خاطر این افتخار بزرگی که داره.
خلاصه از همون لحظه به بعد همه چی یه حِسِ عجیبی داره دیگه. انگار واقعی نیس. انگار تو کارتون اِ. یه سری غذا توی ظروف عجیب. غذهای عجیب. یه دونه گل کلم، یه دونه کلم بروکلی، یه دونه بچه گوجه، یه برش خیلی ظریفِ خیار. یه سُسِ آبکی عجیب.
بعد وارِد خارج که میشی، همینطور حِسِ بیشتر میشه. اصلَن کُلِ خارج یه بوی عجیبی میده. مال ها بوی شکلات میدن، همون آقایی که تو راه تو اتوبان پیچید جلو ما، الان کول شده واسه ما و شلوارک پوشیده. بوی شکلات و خارج و اینا. بعد همه رفتارا مثه کارتونا و اینا، همه فروشنده ها لبخند و مهربون و اینا، خیابونا تر تمیز و اینا.
خلاصه یه حس همینطور مهمون بودن یی داره دیگه همیشه. یه سری چمدون داری. اینرنت کلی سریع و اینا رو گوشیت اینترنت و ساعتی کلی پول در میاری و اینا.
بعد کلی اصلا «جا می افتی» و دوستانِ خارجی صُب تا شب و کارِ خوب و دانشگا و روابط و اینا.
.
.
بعد ولی ازون لحظه یی که نزدیک فرودگاه امام شدی، تا همین الان. هر قدمی که بر میداری اون حسِ تعلق نداشتن بیشتر میشه و اون سرمای توت بیشتر. ممکنه فک کنی به بوی خارج و اینا عادت کردی و جا افتادی و اینا. بعد مثلَن کُلِ زندگی اینجا رو مقایسه می کنی یه شَب با بکس بیرون رفتن تو تهران یا توچالِ شبانه با کیغب.
بعد هی سعی می کنی به گذشته فک کنی که «بابا آخه من جه فکری کردم رفتم ارون جا». :/
خلاصه ی قضیه اینه که کشته مرده ی ردیوهد هم باشی، شب تا صُب گوشش کنی تو خواب و بیداری. هر چقدر هم که فَن اِ ردیوهد باشی، بهترین آهنگش هم به اندازه ی بدترین آهنگِ زدبازی فاز نمیده.
Guilt
Dear Mom, dad, and brother:
I’m sorry that I exist. I’m sorry that I fucked up our family. Sorry that I never listened to you. Sorry that you guys had to deal with me for 20 years.
You’re just really unlucky to have me. You deserve a proper child. Someone less selfish, arrogant, rude and self-centred.
You know how sometimes a major shit happens and ruins your entire life? And it feels like if you could fix that one shit, you’re life would be hundred times less shitty. Things like being born in the wrong country, meeting the wrong person, having the wrong looks, wrong brain.
I feel like I’m the «wrong» thing that happened to my family. Ruined their lives. If I didn’t exist, they’d be hundred times happier.
People get crushed like biscuit crumbs.
So tired of reading Jane’s diary over and over again. There’s nothing about me in it.
.
.
When I can’t here the music and the audience is gone, I dance here on my own.
Or I should.
لَش
آخرای تابستون درست قبل از این که سرد بشه، یه روزِ خیلی گرم هس. یه روز که با کابوس از خواب بیدار میشی، می بینی خیسِ عرق گهی. همه چی گرمه. پنجره رو وا می کنی یکم هوای خنک بیاد تو، بیرون گرمه.
گلوت از خشکی می سوزه، شیر آب رو وا می کنی یکم از بخوری. آب ولرم گُه اِ.
لای پتوها و کلافگی که نشستی یههُ حسش می کنی. نزول رو.
تابستون ایز اُووِر.
هیچ کار نمی تونی بکنی. تو گرما و پتو و عرق و تشنگی و کلافگی میلولی.
بی حاصل سقوطی آزاد.
اااا.
مه 28, 2012


